دهه‌ی ۱۹۲۰ میلادی، که در آمریکا به «دهه‌ی غرش‌کننده» معروف است، یکی از پرتلاطم‌ترین دوره‌های اقتصادی قرن بیستم بود. اما اقتصادداتان امروز چه تشابهی بین وقایع آن دهه و دهه 2020 می‌بینند؟

در دهه 1920 عوامل زیادی از جمله برق‌رسانی سراسری، خط تولید انبوه هنری فورد و جهش‌های فناورانه در صنعت خودرو، اقتصاد جهانی را متحول کردند. هم‌زمان بازار سهام آمریکا وارد یک رونق سفته‌بازانه‌ی بی‌سابقه شد؛ خرید سهام با اعتبار قرضی رواج یافت و طرح‌های «دموکراتیزه‌کردن مالیه» مردم عادی را هم به بازار سرمایه کشاند. اما زیر این ظاهر درخشان، بدهی‌های سنگین باقی‌مانده از جنگ جهانی اول، ضعف همکاری سیاسی بین‌المللی و تلاش ناموفق برای بازگشت به استاندارد طلا، بستری شکننده ساخته بودند. سرانجام، این رونق در اکتبر ۱۹۲۹ با سقوط بورس نیویورک فروپاشید و به دنبال آن، تعرفه‌ی جنجالی اسموت-هاولی در سال ۱۹۳۰ ضربه‌ی نهایی را بر تجارت جهانی وارد کرد و جهان را وارد رکود بزرگ کرد.

امروز، صد سال بعد، بسیاری از اقتصاددانان و سیاست‌گذاران نگرانند که جهان در حال تکرار همان الگو باشد. جهش انفجاری هوش مصنوعی، رونق بی‌سابقه‌ی بازار سهام، بدهی‌های عمومی سرسام‌آور و بازگشت موج تعرفه‌های تجاری، شباهت‌های نگران‌کننده‌ای با دهه‌ی ۱۹۲۰ به ذهن متبادر می‌کنند. دقیقاً به همین دلیل، در نشست امسال مجمع جهانی اقتصاد در داووس، پانلی با عنوان «دهه‌ی تکرار: آیا دهه‌ی ۲۰۲۰ همان دهه‌ی ۱۹۲۰ است؟» برگزار شد تا این پرسش را با نگاهی تاریخی و اقتصادی بررسی کند.

چه کسانی در این باره صحبت کردند؟

این گفتگو با میزبانی اندرو راس سورکین، روزنامه‌نگار نیویورک‌تایمز و خبرگزاری CNBC و نویسنده‌ی کتاب «۱۹۲۹»، برگزار شد. چهار میهمان اصلی این پانل عبارت بودند از:

  • آدام توز: مورخ برجسته‌ی اروپا و مدیر مؤسسه‌ی اروپای دانشگاه کلمبیا، نویسنده‌ی چند کتاب از جمله اثری درباره‌ی بازسازی نظم جهانی بین سال‌های ۱۹۱۶ تا ۱۹۳۱.
  • کریستین لاگارد: رئیس بانک مرکزی اروپا (ECB) که پیش‌تر نیز در سخنرانی‌های خود به شباهت دهه‌ی ۱۹۲۰ و ۲۰۲۰ اشاره کرده بود.
  • لری فینک: مدیرعامل بلک‌راک، بزرگ‌ترین مدیر دارایی جهان با نظارت بر حدود ۱۴ تریلیون دلار، و هم‌رئیس اجلاس امسال داووس.
  • کن گریفین: بنیان‌گذار و مدیرعامل صندوق Citadel با حدود ۶۵ میلیارد دلار سرمایه‌ی تحت مدیریت.

صحبت‌ها در این باره چه بودند؟

آدام توز بحث را با یادآوری این نکته آغاز کرد که دهه‌ی ۱۹۲۰ برای معاصرانش نخستین لحظه‌ی «تک‌قطبی‌شدن» جهان بود؛ قدرت‌های لیبرال جنگ جهانی اول را برده بودند، اما در ساختن یک نظم سیاسی پایدار (در ورسای و جامعه‌ی ملل) شکست خوردند و به‌جای آن به فناوری و مالیه، به‌ویژه سیستم طلا-دلار، پناه بردند. به گفته‌ی او، همین شکاف میان قدرت اقتصادی آمریکا و ضعف بنیان‌های سیاسی جهانی، شباهت اصلی با وضعیت امروز است.

کریستین لاگارد مقایسه‌ی پیشین خود را یادآوری کرد: هم‌زمانی جهش فناوری (برق، موتور احتراق و خط مونتاژ در دهه‌ی ۲۰ در برابر هوش مصنوعی امروز) با رونق بازار سهام و کاهش هم‌زمان تجارت جهانی. او هشدار داد توسعه‌ی هوش مصنوعی به مقیاس عظیمی از داده نیاز دارد و قوانین حریم خصوصی متفاوت و موانع حمایت‌گرایانه می‌تواند این روند را به خطر بیندازد؛ او راه‌حل را در همکاری بین‌المللی دید، هرچند اذعان کرد این همکاری در شرایط کنونی دشوار است.

لری فینک با دیدگاهی متفاوت گفت اگر غرب در هوش مصنوعی همکاری و مقیاس‌گیری نکند، چین به دلیل جمعیت بزرگ و قوانین حریم خصوصی متفاوتش برنده‌ی این میدان خواهد شد. او معتقد بود در «حباب» هوش مصنوعی نیستیم، هرچند شکست‌های بزرگی هم رخ خواهد داد؛ کلید موفقیت را سرعت «انتشار» فناوری فراتر از چند غول بزرگ فناوری دانست، نه محدودشدن آن به همان چند شرکت.

کن گریفین اما تأکید کرد ریسک اصلی این دوره، برخلاف دهه‌ی ۱۹۲۰، در بی‌احتیاطی بازار سرمایه‌ی خصوصی نیست، بلکه در ولخرجی بی‌سابقه‌ی دولت‌ها و کسری بودجه‌ی روزافزون آمریکاست. او پرسید آیا هوش مصنوعی واقعاً می‌تواند جهشی در بهره‌وری ایجاد کند که بتواند این کسری‌ها را جبران کند، یا این صرفاً امیدی است که سیاست‌گذاران به آن دل بسته‌اند.

بخش مهم دیگری از گفتگو به بدهی و استقلال بانک‌های مرکزی اختصاص یافت. لاگارد بین «بدهی مولد» که همیشه سرمایه‌گذار پیدا می‌کند و «بدهی غیرمولد» که پایدار نیست تمایز گذاشت، و با اشاره به الگوی پل والکر در دهه‌ی ۱۹۷۰، از استقلال بانک مرکزی در برابر فشارهای سیاسی دفاع کرد. توز نیز یادآور شد که برخلاف دهه‌ی ۱۹۲۰ که جهان درگیر محدودیت‌های سخت استاندارد طلا بود، امروز بانک‌های مرکزی از ابزارهای بسیار انعطاف‌پذیرتری برخوردارند. استاندارد طلا (Gold Standard) یک نظام پولی بود که در آن ارزش پول هر کشور مستقیماً به مقدار مشخصی طلا وصل می‌شد. یعنی مثلاً بانک مرکزی متعهد می‌شد هر واحد پول کاغذی را با نرخ ثابتی به طلا تبدیل کند (مثلاً هر پوند بریتانیا معادل مقدار مشخصی طلا). مشکل اصلی این بود که در زمان رکود یا بحران، بانک مرکزی نمی‌توانست به‌راحتی نرخ بهره را پایین بیاورد یا پول جدید تزریق کند، چون دستش با محدودیت ذخایر طلا بسته بود. این دقیقاً همان چیزی بود که در پانل داووس هم به آن اشاره شد: در دهه‌ی ۱۹۲۰-۳۰، وقتی بحران شروع شد، کشورها ابزار کافی برای واکنش سریع نداشتند و همین موضوع رکود را عمیق‌تر کرد.

درباره‌ی تعرفه‌ها، با اشاره به تعرفه‌ی اسموت-هاولی در ۱۹۳۰ که تجارت جهانی را ۶۰ درصد کاهش داد، توز توضیح داد تفاوت اصلی امروز نبود فروپاشی نظام پولی مشابه استاندارد طلا است، بنابراین شرایط فعلی هرچند نامطلوب، به آن اندازه نگران‌کننده نیست. لاگارد با استناد به مطالعات موجود گفت بار اصلی تعرفه‌های اخیر آمریکا-اروپا (که میانگین آن از ۲ درصد به حدود ۱۲ درصد رسیده) عمدتاً روی مصرف‌کننده و واردکننده‌ی آمریکایی افتاده است. کن گریفین نیز این را تأیید کرد و افزود تعرفه‌ها اثری تصاعدی (regressive) بر مصرف‌کننده‌ی آمریکایی داشته‌اند و خطر رانت‌خواری شرکت‌های نزدیک به قدرت را برای کسب‌وکارهای کوچک و متوسط برجسته کرد.

در پایان، لری فینک به پدیده‌ی اقتصادهای «برنده-بازنده» اشاره کرد؛ در بسیاری صنایع، یک بازیگر بزرگ با منابع مالی کافی برای استفاده‌ی سریع از هوش مصنوعی (مانند والمارت) با سرعت زیادی از رقبا پیشی می‌گیرد. به باور او، آینده‌ی اقتصاد به این بستگی دارد که آیا هوش مصنوعی می‌تواند به‌اندازه‌ی کافی ارزان و فراگیر شود تا کسب‌وکارهای کوچک‌تر هم از آن بهره ببرند.

نتیجه‌گیری: نگرانی واقعی یا صرفاً یک فرض ذهنی؟

با جمع‌بندی صحبت‌های این پانل می‌توان گفت شباهت‌های دهه‌ی ۱۹۲۰ و ۲۰۲۰ واقعی و قابل‌توجه‌اند: جهش فناورانه، رونق بازار سهام، بدهی بالا و بازگشت تعرفه‌ها همگی الگوهایی مشترک‌اند که نادیده‌گرفتنشان خطاست. اما هر چهار میهمان، با وجود دیدگاه‌های متفاوتشان، بر تفاوت‌های ساختاری کلیدی نیز تأکید کردند: نبود استاندارد سخت طلا، ابزارهای بسیار انعطاف‌پذیرتر سیاست پولی، شفافیت اطلاعاتی و سرعت پردازش داده در بازارهای مالی امروز، و تجربه‌ی آموخته‌شده از بحران‌های ۲۰۰۸ و ۲۰۲۰.

به همین دلیل، به نظر می‌رسد این مقایسه‌ی تاریخی بیشتر باید به‌عنوان یک هشدار برای هوشیاری خوانده شود تا یک پیش‌بینی قطعی از تکرار فاجعه. همان‌طور که آدام توز با استناد به جمله‌ی معروف مارک تواین یادآوری کرد، تاریخ لزوماً تکرار نمی‌شود، اما گاهی «قافیه» می‌شود. درس اصلی این پانل شاید این باشد که آگاهی از این شباهت‌ها، خودش می‌تواند یکی از عواملی باشد که مانع از تکرار همان اشتباهات شود؛ نه اینکه تکرار آن‌ها را اجتناب‌ناپذیر بداند.